رسالهء غزاليه - دفتر سوم

ساعت یک شب قدم به تخت خواب نهیم٬ لکن تا سحرگه ما را حس خفتن نباشد...

ساعت ۷ صبح دیدگان از هم گشاییم٬ لکن ما را حس عملی مازاد بر گشودن چشم نباشد...

کلاس درس یک واحدی مان که در آن بیش از یک غیبت مجاز نباشد٬ بی خیال شویم٬ چرا که کمرمان را حس جُنبش نباشد...

ما را به ساعت ۱۲ مصرف آنتی بیوتیک تجویز شده باشد و گویند مصرف قرص با معدهء خالی بد باشد٬ لکن ما را از صبح تا کنون اشتها کور باشد و حس خوردن نباشد...

اندرون اتاقمان دگر جای حرکت نباشد٬ لکن ما را حس مرتب کردنش نباشد...

ما را حرف برای گفتن بسیار باشد٬ لکن حس بیان نباشد...

گاه گاه دلمان مغزمان را انگولک کند که لب به سخنی گشاییم یا دست به عملی زنیم باب میل دل٬ لکن چندی نگذرد که خود را سرکوب کنیم و بعضآ ترس از عواقب احتمالی٬ حس اکشن را از اعضا و جوارحمان بزداید...

در مخیله٬ ما را طرح ها آمد و شد کند٬ لکن حس دوانیدن قلم بر کاغذ نباشد...

از انگشتانمان بعضآ نغمه های نغز و شگرف بر کلاویه های پیانو و سیم های گیتار جاری گردد٬ لکن ما را حس ثبت و ضبط نباشد...

هنگامهء صحبت با یاران٬ مغزمان را افکار آنچنان شدید در گذر باشد و مدام داده تراوش کناد که سیگنال های کنترلی مغز در گذرگاه مشترک با هم متداخل گشته و خروجی حاصل آن باشد که ما را حس ابراز هیچ واکنشی نباشد...

و دراز مدتی است که گویی ما را تلاش هر چه باشد٬ افلاک را حس اعطای ثمر نباشد...

/ 7 نظر / 2 بازدید
حسین

هم وبلاگت باحاله، و هم خودت به نظر موجود جالبی میای. (توجه: من یک اسپم نیستم!)

غزاله

لطف داری٬ لکن بيش از اين حس ِ ابراز تشکر نباشد!

پیام

ما را هم که مدت‌هاست حس کامنت نباشد!

حسین

عرض شود که نیت جناب ما از صادر کردن آن کامنت، جلب عنایت سرکار علیه نبود؛ صرفاً بیان احساسی بود پاک و بی غل و غش! همین و بس!

علی

ما را هم حس آپدیت... (و حس تموم کردم این جمله!)

پویا

این انگیزه‌ی دوستان واقعاً آدمو سرحال می‌یاره!!