تصمیم گرفتم مواردی را که می خواستم به عنوان پی نوشت به متن قبلی اضافه کنم ٬ در پست جدید بنویسم ...

  •  وقتی آدم تکلیفش مشخص باشد ٬ خُب تکلیفش را انجام می دهد ! ... من الان همه کارهایم روی هوا معلق است ... احتمالآ آلبوم SUSPENDED animation از  John Petrucci برای بیان حال من ساخته شده است ! ... سر در گم شده ام ... نمی توانم اولویت بندیشان کنم ... شاید این اولین باری باشد که در زندگی ٬ از ته دل خواهان یک برنامهء مشخص هستم ... یک برنامهء ثابت که برای من تجویز کنند و بگویند چه باید بکنم ... ( البته سعی کنید از این حرف ها ٬ نکات مثبتش را استخراج کنید ! ... فرمودند : هدف از که آموختی ؟ ... فرمود : از بی هدفان !! ... بله ! )
  • تا به حال این حالت بار ها برایم پیش آمده بود ٬ مخصوصآ در چند ماه اخیر ... در حالی که دارم به تعدادی موزیک پشت سر هم گوش می دهم ٬ ناگهان از منظومه خارج می شوم ! ... و هنگامی که به زمین بر می گردم می بینم ۴-۵ آهنگ گذشته است ٬ بدون اینکه من متوجه پخش آنها شده باشم ... حتی آهنگ های مورد علاقه ام ... نمی شنوم ... نمی فهمم اطرافم چه می گذرد ... احسااس می کنم  RAM قرار داده شده در CPU مغزم خیلی پایین است که نمی توانم هم زمان چند کار را با هم انجام بدهم !! ... به عبارت دیگر MULTI TASK نیستم ! ... وقتی به فکر فرو می روم انگار تمام حواس پنج گانه ام از کار می افتند ... حتی با ها شده که در حال راه رفتن باشم ٬ وقتی در این حین به فکر فرو بروم ٬ ناگهان توقف می کنم !! ... به هر حال ! ... مسئله ای که در مورد گوش دادن موسیقی به آن اشاره کردم زیاد برایم رخ داده بود ٬ اما تا به حال ( در واقع تا دو روز پیش ) به این مورد بر نخورده بودم که در حال نواختن ساز هم همین حالت برایم پیش بیاید ! ... در حین نواختن قطعه ای که خیلی دوستش داشتم و همیشه با مقادیر زیادی حس (!) آن را اجرا می کردم ٬ باز دچار حالت فوق شدم ... وقتی قطعه تمام شد دیدم اصلآ نشنیده ام چه می زدم و هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که چه هنگام پارت های پایانی اجرا شد ... این طور ساز زدن را دوست ندارم ... اینکه از روی عادت بنشینی پشت پیانو و انگشتانت از روی عادت شروع به حرکت بر روی کلاویه ها کنند ... بدون هبچ حسی ... موسیقی بدون حس خیلی دردناک است ... چه نواختنش ٬ چه گوش دادنش ... چه برسد به اینکه آهنگ خودت هم باشد ...
  • بعضی از کلاس هایم برایم شرایط خلق آثار هنری خاصی را فراهم کرده که مسلمآ خارج از فضای آن کلاس ها قادر به خلقشان نمی بودم !!! ... بیشترین تعداد این آثار در کلاس هایی با این عناوین خلق شده اند : اندیشهء اسلامی ٬ ریاضی ٬ مدیریت پروژه ...

چند نمونه از آنها را میبینید :

IMG0037W.jpg?uniq=rc4910

توضیح : خطوط مارپیچی که مشاهده می کنید ٬ مکالماتی است که بین دو نیم کره ء چپ و راست مغزم صورت گرفته است ! ...

IMG_0040W.jpg?uniq=rc491c

توضیح :‌ این تصویر برای خودم خیلی معنا دارد ... نمی دانم شما هم از آن همان مفهومی را که در فکر من بود استنباط می کنید یا نه ... به چند نکتهء دیگر در رابطه با این عکس باید اشاره کنم :

- شخصی که در وسط این چرخه قرار دارد و بالای سرش علامت سوال دیده می شود ٬ نمادی از خودم است

- این نقاشی در مدت بسیار کوتاهی کشیده شده است و نوعی چرکنویس محسوب می شود ! .. فقط مفهوم مد نظر است نه کیفیت کار !

IMG_0032W.jpg?uniq=rc4916

توضیح : اجزای تشکیل دهنده ء این طرح فقط لغت « اه » می باشد ! ...

IMG_0041W.jpg?uniq=rc491i

... !!!!

/ 10 نظر / 5 بازدید
وروجک

راستی چرا امروز من همه‌ش اولم؟

وروجک

خدا خيرت بده سر اون تصوير اه کلی خنديدم. بابا تو هم هنرمنديا. اون تصوير مفهوم هنريت خيلی جالب بود. من ميگم بيا تو اين گالريا شرکت کن خودم تصوير اه تو می خرم. اين حالتی که تو گفتی برای من هم بارها پيش اومده. چنان محو افکار متبلور و طلاييم ميشم که يهو می بينم رسيدم به جايی که می خوام يا مثلا دو سه تا آهنگ گذشته و من اصلا نفميدم چه جور!

علی

اومدم بگم منم همين طور! (در مورد این که چند تا آهنگ گذشته! یا این که چه آهنگی دارم می زنم...) اما يک کمی به خودم اميدوار شدم! آخه ظاهرا این فقط مشکل من نيست!

علی

راستی اينم بگم که ظاهرا اين علائم مشترک، بيماری های مشترکی رو نشون ميدن که احتمالا در بين ۹۹ درصد بچه های دانشگاه ما (البته منظورم دانشگاه آزاد نیستا! ) عمومیت داره!... در مورد نقاشی هات هم بگم که: اولی واقعا عالی یه...

پيام

اون عکس اه اه اه منو به ياد فيلم درخشش کوبريک می اندازه٬ اون جايی که طرف ديگه کم کم قاطی کرده و صدها صفحه نوشته : All work and no play makes Jack a dull boy! نری زن و بچه ات رو بکشی يه وقت!!

غزاله

بله ! سپاس گزارم ! مثل اينکه همه از این متن و تصاویر ٬ پاره ای از بيماری های احيانآ روانی من رو استخراج کردن ! ... به وروجک : کاش خود من هم با دیدن اون «اه» خندم میگرفت ! ... ولی یاد حالم که میفتم تقریبآ گریه ام میگیره ! ... به علی : اين بيماری هاي مشترک که ميگی ٬ رگه هایی از اسکيزوفرنی رو داره ٬ نه ؟! ... به پيام : راستش در اون شرايط ٬ کشتن استاد که ازم بر ميومد ! ... زن و بچه رو نميدونم !

پيام

بابا استاد که کشتن نداره! بعضی از استادا خوبن٬ که بايد جيگرشونو بخوری! بعضيا هم آشغالن٬ که بايد اوسشون کنی!!( استاد = اسکل!) اکثرشونم بين اين دو حالتن٬ که اونا رو همين طور که اوسشون می کنی٬ جيگرشونو هم می خوری!!

علی

به غزاله: نه! همون نشونه ی میل به کشتن زن و بچه است. حالا که پیام گفت، دیدم راست میگه... اگه اسکار گرفتی، مارو هم خبر کن! به پیام: والا فقط چندتايی از استادای ما جيگر دارن! که اونم اصلا خوردنی نيست! بقه رو هم نميشه اسکل کرد، چون اونا قبلا اين کارو در مورد ما کردن...

غزاله

به خدا من کسی رو نکشتم !!

مهران

می بينم که يکی ديگه هم مثه من با نقاشی حرف می زنه.ايول شديم ۴ تا