Sacrificio...

    یک نگاه به آنچه تاکنون به عنوان «زندگی» سپری شده٬ انداختم و واقعآ حیرانم... با تداعی بعضی صحنه ها با تعجب از خود می پرسم آیا من واقعآ اینها را زندگی کرده ام؟؟... بیشتر به فیلم می ماند... آن هم یک فیلم تخیلی... نمی دانم... با همهء آنچه سالهاست در دلم انباشته شده (و کماکان می شود) چه باید بکنم... همهء ناگفتنی هایی که شاید گفتنشان خیلی گران تر از نگفتنشان تمام شود... فقط روز به روز بیشتر به جملهء یکی از دوستانم می رسم که می گوید «تو هیچ چیزت شبیه آدمیزاد نیست»... نه٬ واقعآ نیست... زندگی یک آدمیزاد نیست آنچه در دورنمای یادآورده های من است... بر خورد های من هم... اگر آنچه را که من تا کنون محکوم به زیستنش بوده ام به کس دیگری می دادند که زندگی کند...............................

بگذریم...

    از تظاهر متنفرم... از تظاهر به خوشی... تظاهر به این که الان همه چیز خوب است... که از همه چیز راضیم... از به به و چه چه الکی... از اینکه حالم دارد از این زندگی که محکوم به زیستنش هستم به هم می خورد٬ اما نباید هیچی بگویم... چون بی احترامی است... قدر نشناسی است...

    از خود را به بی خیالی زدن... از گوسفند جلوه کردن... حالم دارد به هم می خورد... هی وانمود کنم احمقم... هیچی نمی فهمم... نمی دانم در پس زمینهء هر چیز چه می گذرد... همان ظاهر را ببینم و بگویم به به... (که کاش حداقل ظاهرش «به به» داشت!)... بگویم برایم مهم نیست... خسته نیستم.............. چرا! خیلی خسته ام! برایم هم واقعآ مهم است... خیلی مهم... شاید از هر چیزی مهم تر است... همه چیز را هم خوب می دانم و می فهمم!...

    تلخ تر آن است که همه٬ همه چیز را دربارهء غم و غصه و عصبانیت و عدم رضایت همدیگر به خوبی بدانند و خود را به کوچه علی چپ بزنند و بیایند بگویند: «نکنه ناراحتی!؟! از چی ناراحتی؟!؟» و تو هم با این که می دانی که می دانند چرا ناراحتی٬ «مجبور» باشی وانمود کنی: «نه! کی؟! ناراحت نیستم...»

    و بعد همه برویم به میمنت این خوشی و بی غمی٬ یک شام دسته جمعی بخوریم که از گلوی هیچ کس پایین نرود... و باز هم بگوییم به به... چه چه... و بدین ترتیب همه مطمئن شویم که الان رضایت همه جلب شده و همه چیز فراموش شده است... و روز از نو٬ روزی از نو...

    و می دانید تلخ تر چیست؟!... اطرافیانی که همیشه فقط و فقط ظاهر امر را می بینند... و مثلآ وقتی بهشان می گویی بد ترین سفری که تا کنون داشته ای٬ سفر ۲۰۰۵ به آلمان بوده است٬ با تعجب نگاهت کنند و بگویند: «همینه دیگه... آدم هر سال اروپا گردی کنه٬ باید هم خوشی زیر دلش بزنه...»

    و در نهایت همه چیز با این باور که «خوب غزاله همیشه نسبت به همه چیز و همه کس٬ الکی زیادی حساسه... بی خیال...» پایان بپذیرد... فقط یاد گرفته ایم همه چیز را بندازیم گردن چیز های دیگر...

پ.ن۱: پیش لرزه اش سال کنکورم اتفاق افتاد و همهء زندگیم را تحت تأثیر قرار داد... و حالا پس لرزه اش درست قبل از امتحانات ترم...

پ.ن۲: یکی از تفاوت های اصلی یک بازی کامپیوتری با زندگی این است که در بازی٬ تا یک مرحله را با موفقیت طی نکنی٬ نمی توانی وارد مرحلهء بعد شوی... اما در زندگی ممکن است علی رغم شکست های پیاپی٬ مجبور باشی پیش روی...

پ.ن۳: الان که این متن را می خوانم٬ می بینم شاید با خواندنش تصور شود زندگی من نقاط روشنی نداشته... نه٬ اینطور نیست... فقط دلم گرفته بود... می خواستم کمی درد و دل کنم... 

پ.ن۴: برای خیلی از اتفاقات نمی توان کسی را مقصر دانست... نمی دانم... مشکلاتی که کل جامعه روز به روز بیشتر گرفتار آنها می شود٬ اولین بار چگونه ایجاد شد... دیدگاه ها و تصورات از پایه غلط چگونه طرح شد... نمی دانم... همه بدون این که خودشان مستقیمآ تقصیری داشته باشند٬ قربانیند... من هم یکی از آنها...

/ 17 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيام

حالا پاس نداریم هم خیلی چیزی نمیشه... محتوای تفکرمون رو که از غیر فارس زبان گرفتیم٬ بذار صورتش هم به شکل اوریجینال باشه...

غزاله

علی دروغ نگو ديگه! تو يه هفته رفتی ترکيه٬ ديگه کلآ ترکی حرف می زنی! ... پیام٬ به نظر من صورت و محتوای تفکر اورجینال برای تو (ما)٬ غیر فارس زبانانه نیست... درواقع ربطی به فارسی زبان بودن نداره... پیامانه است (یا غزالانه)... پیام یا غزاله هم فارسی زبانن... (محتوای تفکر تو که البته « اگزوز»تانسیالیسم می باشه!!! )

پيام

این یک فریب است اگر تلقین کنیم که تفکرمان خیلی به خودمان وابسته بوده... باید قبول کنیم که خیلی از چیزهایی که الآن خوب می‌پنداریم را در فرهنگ های دیگر پیدا کرده‌ایم... و باید قبول کنیم که فرهنگ خودمان در انحطاط به سر می‌برد... می‌خواهید بگویید که داشته‌ها را نباید نابود کرد؟ قبول دارم. اما این‌که ما در بیان عقایدمان بیش از هر چیز به نگرش آدم‌های غیر ایرانی تکیه داریم٬ اگر برایمان هویت ملی مهم باشد به خودی خود فاجعه است٬ و دیگر زبان خیلی جدی نیست... اینکه خوب را جای دیگر یافته‌ایم تقصیر خودمان نیست٬ و آن چیزی که ناراحت کننده است نبود متفکر در میان خودمان است...

پيام

ناراحت کننده این است که هر چه این فکرها را فارسی کنیم و این کتابها را ترجمه کنیم٬ باز هم از آن خودمان نخواهد شد... در بهترین حالت٬ آن نوشته ها چاره‌ی درد خود آن‌هاست- اگر باشد٬ و برای ما که دست کم در سطح اجتماعی اصلا صورت مسائل متفاوت است... البته رد نمی‌کنم که فکر فراتر از ملیت است٬ اما مساله‌ی ذهنی خواه ناخواه به شرایطی که در آن قرار داریم وابسته است...

مهران

گاهی وقت ها خودکشی در جامعه اطراف خيلی می تونه به آدم کمک کنه.منظورم اينه که از هر کی که تورو ميشناسه فرار کنی و بری جايی که هيچ کس تصوری از تو نداره و اونجوری می تونی بدون هيچ اينرسی خودت رو دوباره شکل بدی و کمتر مثل قبل زجر بکشی.من که دارم به يه نتايجی می رسم

غزاله

پيام٬ اين ها که می گويی را رد نمی کنم٬ اما حرف من اصلآ چيز ديگريست. فرهنگ ما هر چه بوده و هر گونه که شده٬ دليلی ندارد هویت «زبان»مان هم زیر سوال برود!... به نظر من اينکه تفکرمان به فرهنگ هايی غير از فرهنگ خودمان شبيه است يا نيست٬ ربطی به مسئلهء «زبان» ندارد... محتوای تفکر من هر چه که باشد٬ «فارسی زبان بودن» من را دچار ترديد نمی کند...

غزاله

مهران٬ مطمئنی جواب می ده!؟! People are strange, when you're stranger... faces look ugly, when you're alone...

مجتبی

اینو همون موقع خوندم... و مثل احسانم دوست عزیز!