خوش باش دمی ٬ که زندگانی اين است !!

دیگه واقعا حوصلهء غمناک و پوچ و عذاب مطلق پنداشتن دنیا و زندگی رو ندارم ...

راه شاد زندگی کردن رو هنوز کاملآ یاد نگرفتم ، ولی از این همه غم و غصه و یأس فلسفی و حس پوچی و خفگی و غرق شدن توی باتلاق شکنجه و ... واقعا خسته شدم ... خسته ه ه ه ه ه ... 

حتی حوصله ء حرف زدن دراین باره رو هم دیگه ندارم ... بسه ... آخه تا کی ؟؟ ...

این تحول رو از رو مکالمه ای که مدتی پیش با یکی از دوستانم داشتم ، میتونین به وضوح شاهد باشین :

(جا داره اشاره کنم که با این دوستم دراین گونه موارد خیلی صحبت میکردیم و همیشه هروقت اون از مسائلی که در بالا بهش اشاره شده ، نا امیدانه صحبت میکرد من یا باهاش به بحث مینشستم... بسته به حال خودم در اون لحظه، یا تأییدش میکردم و ابراز همدردی خودم رو آشکارا بیان میکردم و فیدبک مثبت به این نفرت میدادم و با هم مینشستیم دنیا رو نفرین میکردیم ... یا اگه حالم بهتر بود ، دلداریش میدادم و میگفتم نه ، اینجوریام نیست ... خوبیای دنیا رو براش میگفتم ، سعی میکردم هر راه حلی به فکرم میرسه بگم ... و خلاصه به این ترتیب بود ... )

دوستم : اه ... دیگه نمیخوااااااااام ... از زندگی حالم به هم میخوره ... بوی گند دنیا حالمو به هم میزنه ... نمیتونم تحمل کنم ... من دیگه توی این دنیا هیچ کاری ندارم ...

من : ممممم ... والا من توی این دنیا هنوز یه کنسرت hard rock باید برم ... بعدش نمیدونم کاری دارم یا نه !! ...

/ 1 نظر / 3 بازدید
پيام

بابا Satriani!! راستی اين Player وبلاگت کو؟!!