The Dark Side of the Moon...

در اتاق انتظار مطب دکتر نشسته بودم... رو به رویم خانمی جوان به همراه همسر و پسر خردسالش نشسته بودند... پسر با موبایل پدرش بازی می کرد و گه گاه جمله ای خطاب به گوشی می گفت... ۷-۸ ساله بود... مادر با چشمانی نگران به فرزندش خیره شده بود و بعضآ به دختر کوچک دیگری که در سمت دیگری نشسته بود٬ نگاه می کرد... و نگاه هراسانش گاهی به چشمان من می افتاد... انگار می خواست چیزی بگوید... اما به سکوتش ادامه می داد و فقط آب دهانش را قورت می داد... اما ناگهان اشک از چشمانش جاری شد... دستمالی از توی کیفش درآورد و شروع کرد به گریه کردن و زیر لب ناله می کرد... به آرامی به او گفتم: «یاد مادر خودم افتادم...» و لبخند زدم... کمی بعد اضافه کردم: «نگران نباشید... اولش همه فکر می کنند خیلی مشکل است... و فکر می کنند بد تربن اتفاق ممکن برایشان افتاده است... اما زمان که کمی بگذرد درست می شود... روالش دستتان می آید و به یک امر سادهء روزمره تبدیل می شود...» اشک هایش را پاک کرد و گفت: «خیلی سخته... واقعآ سخته... آخه چرا... چرا پسر من؟... به خدا هنوز باورم نشده... هر روز گریه می کنم... اصلآ نمی دونم چه کار کنم... روحیه ام رو هم از دست دادم...» گفتم من هم ۱۰ سال پیش دقیقآ‌ همین طور بودم و مادرم هم مثل شما... دقیقآ حرف های شما رو می زد... خودم هم شب و روز کارم شده بود گریه و فکر به این که آخه چرا من؟... اما باور کنید... الان ممکن است خیلی سخت به نظر بیاید٬‌ اما واقعآ آسان تر است... چند وقت که بگذرد عادی می شود و باهاش به راحتی کنار خواهید آمد... هم خودتان هم پسرتان... باور کنید بین بیماری هایی که وجود دارد٬ دیابت بهترین است! کنترلش هم راحت ترین!... فقط یک نظم است... به کل زندگیتان٬ در سایر جنبه ها هم یک نظم خاص می دهد... گفت: «آخر همان کنترلش!... همان به اندازهء کافی سخت هست... هر روز چند بار انسولین٬ چند بار اندازه گیری قند خون٬ چند وقت یکبار آزمایشگاه... آخه این بچه کوچیکه... خودم هم حتی نمی تونم این ها رو تحمل کنم...» گفتم بله... هر روز انسولین... تازه الان اولش است... روزی چند بار هم کنترل قند خون... مگر این ها کاری دارد؟... مثل غذا خوردن است... روزی چند وعده در روز غذا می خوریم٬ بدون این که به آن فکر کنیم و به آن به چشم یک عمل خیلی مهم نگاه کنیم... اما هیچ وقت فراموشش هم نمی کنیم... تمام این کارهایی هم که می گویید٬ وقتی هر روز تکرار شوند٬‌ بخشی از اعمال زندگی روزمره می شوند... عادت می کنید...

انگار کمی حالش بهتر شده بود... شروع کرد به سوال پرسیدن... معلوم بود خیلی نگران است... در بارهء هر چه به ذهنش می رسید می پرسید... «مدرسه چطور؟ در مدرسه چکار کند؟ اگر مشکلی برایش پیش آمد؟...» گفتم با مسئولین مدرسه صحبت کند٬‌ اگر در جریان باشند٬ مشکل جدی ای پیش نمی آید... می گفت یک هفته است که پسرش به دیابت مبتلا شده... دیابت نوع ۲. گفتم شانس آوردید که در همین ابتدای کار٬ انجمن دیابت و این دکتر را بهتان معرفی کرده اند... خوب جایی آمده اید... چون در این زمینه ۸۰٪ دکترها هم بی سوادند و اکثرآ اطلاعات و راه کار هایشان هم مطلقآ غلط است... خیلی چیز ها پرسید... دربارهء اینکه اگر قند خون پسرش پایین بیاید چه می شود... دربارهء کارهایی که باید انجام داد... در بارهء تأثیر عوامل خارجی بر قند... دربارهء شیوه های درمانی که به کار می رود و آنهایی که در دست تحقیق است... و و و... همه را با حوصله برایش توضیح دادم... سرانجام با کمی مکث٬ دربارهء عوارض ناشی از دیابت پرسید... عوارضی که روی چشم و قلب و کلیه و مغز و ... ممکن است بگذارد... به او گفتم اگر قند خون پسرشان کنترل باشد٬ هیچ کدام از این عوارض به وجود نخواهد آمد... گفتم نگران نباشد... گفتم دیابت نوع دو٬ به خودی خود٬ بیماری نیست... اگر قند خون کنترل باشد٬ یک فرد دیابتیک تا آخر عمر با یک فرد غیر دیابتیک فرقی ندارد. اما اگر کنترل نشود٬ ممکن است به بیماری منجر شود که همان عوارض هستند... برایش این را هم مفصل توضیح دادم... انگار خیالش راحت تر شده بود... دیگر گریه هم نمی کرد... بالاخره پرسید: «شما چند وقته...» گفتم ۹ سال... گفتم اولش من با یکی از آن دکتر های نامطلع طرف بودم... گفتم یک ماه در بیمارستان بستری بودم... گفتم شروعش با اغماء همراه بود... برای همین می گویم پسر شما شروع خوبی داشته و خوب جایی آمده است...

نوبتش شده بود... برای پسرش آرزوی سلامتی کردم... به نظر می رسید آرام شده بود... هم خودش و هم شوهرش به گرمی از من تشکر کردند و خداحافظی کردیم... بعد از آن چند نفر دیگر هم سوالاتی کردند... هنگامی که داشتم از مطب دکتر خارج می شدم٬ منشی مطب هم با خوش رویی از وقتی که گذاشتم و آگاهی و اطلاعاتی که در زمینه های مختلف به بیماران جدید دادم٬ بسیار قدردانی کرد و گفت دکتر به داشتن مراجعینی مثل تو افتخار می کند... برایم آرزوی موفقیت کرد... از مطب خارج شدم و در را بستم...

مادر پسر را آرام کرده بودم... و حالا اشک در چشمان خودم جمع شده بود... ناگهان یاد گذشته افتاده بودم... خیلی از صحنه ها برایم تداعی شده بود... چشمان اشک آلود مادرم... دلسوزی های پدرم... بُهت خواهرم... اشک ها و سکوت مطلق خودم... و فریاد هایی که در سکوت می زدم... شب های بیمارستان... و رفتارهایی که از پزشکان و پرستاران در آنجا می دیدم... اطلاعات غلط و ناقص و اعمال احمقانه شان... بعد از آن روز ها... و تا به امروز... به مادر پسر گفته بودم سخت نیست... اما سخت بود... نه٬ کارهایی که آن خانم سخت تلقی می کرد را نمی گویم... خودش سخت نبود... اما تلفیقش با جنبه های دیگر زندگی واقعآ سخت بود...

شاید هر کسی که سفری به اروپا داشته باشد٬ اولین نکاتی که دیدنشان باعث شود به حال مملکت خودمان تأسف بخورد٬ مسائلی باشند از قبیل سیستم های خاص برای هر امر٬ تکنولوژی پیشرفته شان٬ آزادی های فردی و اجتماعیشان و سایر امکانات فرهنگی و رفاهی و ... اما روی هم رفته در ده ماهی که من در اروپا بودم٬ اولین و بزرگترین مسأله ای که هر بار باعث می شد من به حال مملکتمان تأسف بخورم٬‌ سطح آگاهی بالای عامهء مردم بود نسبت به خیلی موارد... از جمله همین بیماری دیابت... که در آنجا مسئله ای کاملآ‌ واضح و عادی و حل شده بود... و در مملکت ما اکثریت مردم حتی نمی دانند چند نوع دیابت داریم... و فرق ها و شباهت هایشان با هم چیست... و چه مواردی در چه مسائلی تأثیر دارند... و اصلآ چگونه باید با هر وضعیتی برخورد کرد... و خیلی مواقع آنچه می دانند هم غلط است... و یا تصویری که از آن دارند٬‌ عوارضی است که در صورت کنترل نا مطلوب بروز می کند... اطلاعاتی خارج از رده و به روز نشده...

و به همین دلایل بود که من همیشه سکوت می کردم... و در موارد اضطراری که لازم می شد برای کسی چیزی را توضیح دهم٬ چقدر سخت بود... و چقدر اذیت می شدم... و چقدر در همین ماه رمضان های کذایی مجبور می شدم با یک سری انسان نفهم سر و کله بزنم... و چه اتفاقات عجیبی... چه خاطرات تلخ و شیرینی در زندگیم رقم خورد...

و کسی نمی دانست٬ آن که کمی آن طرف تر نشسته٬ علاوه بر مسئولیت های عادی که هر کس در زندگیش دارد٬ بار سنگین یک مسئولیت دیگر را هم به دوش می کشد...

و کسی نمی دانست٬ یک استرس کنکور که در یک آدم عادی ممکن است باعث ایجاد عدم تمرکز و بعضآ نتیجه گیری نامطلوب شود٬ برای کسی که کمی آن طرف تر نشسته است٬ علاوه بر تآثیر دوچندان در عدم تمرکز٬ سلامتیش را به معنای کلمه تهدید می کند...

و کسی نمی دانست٬ کوچک ترین عوامل خارجی که در سایر زندگی ها ایجاد یک نوع اختلال می کند٬ در زندگی کسی که کمی آن طرف تر نشسته٬ صد ها مشکل ایجاد می کند... و آن که آنطرف تر نشسته٬ روزانه باید با چند چیز سر و کله بزند و تأثیرات چند چیز را در تعادل نگه دارد... و پله پله با همان کولهء‌ سنگین٬ بدون اینکه سرعتش را کم کند٬ بالا بیاید...

بگذریم... نمی دانم چرا سفرهء دلم را اینجا باز کردم... ببخشید که به جای اینکه الان سر سفرهء افطار نشسته باشید٬ باید سر سفرهء دل من بنشینید!... اما در این ۹-۱۰ سال٬ این اولین باری است که در رابطه با این موضوع٬ این گونه دارم با کسی درد دل می کنم...

و اکنون... آن غزاله کوچولویی که در بیمارستان -در حالی که به یک دستش پمپ انسولین وصل بود و به دست دیگرش سرم- روز ها کتاب می خواند و شب ها گریه می کرد٬ کمی خسته است...

/ 5 نظر / 5 بازدید
علی

وای... نمی دونستم... البته من هم فکر می کنم سخت باشه... و این رو با آگاهی می گم... مثل خودت...

مهران

البته با تمام سختيش فکر نمی کنم به اندازه گريه های شبانه سخت باشه!اميدوارم اول مشکل گريه ات حل شه بعد ديابت تو

صديق

خيلی خوب نوشته بودی. ...

غزاله

علی٬ نمی دونم... همه چیز سخت هست و در عین حال نیست... مهران٬ انتظار نداشتم حوصلت بکشه اين همه رو کامل بخونی! صديق جان٬ لطف داری... مرسی... پويا٬ در واقع: و باز هم «بی فرهنگ!»...