این جا، تازه پاییز شده است...

 

در خیابان خالی قدم می زدم... باران می بارید و باد خنکی قطرات باران را با صورتم برخورد می داد... چشم هایم را لحظه ای بستم... صدای آواز کبوتری از کمی دور تر در گوشم طنین می انداخت...

چشمانم را باز کردم و پرنده را در آسمان جستجو کردم... داشت از مقابل در جهت مخالف حرکت من پرواز می کرد... سایه اش روی پیاده رو به سمت من نزدیک می شد... وقتی تقریبا از بالای سرم در حال عبور بود، سایه اش در مقابلم به سایه ای آشنا تبدیل شده بود... با تعجب بهش زل زدم... با همان نگاه همیشگی خاص خودش بهم گفت "غزاله، یادت که نرفته؟؟..." نمی دانم از کجا می دانستم منظورش چیست... اما بدون ذره ای تردید پاسخ دادم "نه، یادم نمی ره"... لبخندی بر لبانش نقش بست... پرسیدم "تو اینجا چه کار می کنی؟"... با همان لبخندش گفت "خودت خواسته بودی من اینجا باشم"... بار دیگر صدای پرنده را از بالای سرم شنیدم... به آسمان نگاه کردم... در میان ابرهایی که با انوار خورشید پاره پاره شده بودند، سوراخی ایجاد شده بود که رنگ و فضایش با بقیه نقاط آسمان فرق داشت...

پاهایم آرام آرام از زمین جدا شدند... به سمت حفره در حال پرواز بودم... وقتی به داخل حفره کشیده شدم، وارد محیط قدیمی و آشنایی شدم... اتاق مشترک با خواهرم در خانهء ١٠ سال پیشمان... سفره ای وسط اتاق پهن بود و روی آن چند بسته شکلات و اسمارتیز و بیسکویت ریخته شده بود... در آن سوی سفره، بهاره نشسته بود و مشغول درست کردن یکی از همان معجون هایی بود که در بچگی با مخلوط کردن و خرد کردن محتویات درون سفره با هم درست می کردیم... ازش پرسیدم "اینجا چه خبره؟"... گفت "بابا دیشب از آلمان برگشته... تو خواب بودی بیدارت نکردیم"... و در حالی که یکی از محصولاتی که درست کرده بود را به دستم می داد، گفت "بخور ببین چی شد"... من هنوز زمان و مکان را درک نکرده بودم و در حال حضم اتفاقات بودم... معجون را تا نزدیکی دهانم آورده بود... گرفتمش و در دهانم گذاشتم و بلافاصله صحنه عوض شد...

 پشت پیانوی قهوه ای بودم... در کلاس پیانو... استاد بهبود در سمت راست نشسته بود و منتظر بود من شروع به نواختن کنم... نمی دانم از کجا، اما حس می کردم باید لید بدون کلام مندلسون را بزنم... شروع به نواختن کردم... و وقتی قطعه تمام شد، استاد گفت "آفرین... این رو فقط یک نفر دیگه تونسته بود تا آخرش اینجوری که تو زدی بزنه"... و لبخند زد و ادامه داد "آهنگ های خودت + دو یا سه قطعهء کلاسیک خوب، مثل همین که الان زدی رو واسه رسیتال آماده کن... توی شاگردام کلی طرفدار پیدا کردی خودت و آهنگات!... قدر خودت رو بدون دختر خوب"... و کلاس تمام می شود... من وسایلم را جمع کردم، خداحافظی کردم و رفتم بیرون...

نمی دانستم الان باید کجا بروم... یادم نمی آمد دقیقآ چه زمانی است... یا حتی خانه مان بهار است یا آتی ساز و یا درکه... ناگهان صدای آشنای کبوتر را شنیدم... بی اختیار رویم را به سمت صدا برگرداندم... از دور دوباره سایهء محوش را دیدم که بهم نزدیک می شد... در حالی که داشت هدفون های iPod را از گوشش بیرون می آورد، گفت "خسته نباشی"... من فقط زل زده بودم... بالاخره پرسیدم "الان چه روزیه؟"... با خونسردی تمام گفت "الان روز نیست، شبه"... و ناگهان فضا عوض شد...

هوا تاریک بود... باران می بارید... زیر درخت پر شاخ و برگی روی یک نیمکت نشسته بودیم و می لرزیدیم... چراغی که در رو به رو قرار داشت، دائمآ روشن و خاموش می شد... اتصالی داشت...

نمی دانم چه مدت در آن حالت گذشت... اما وقتی به خودم آمدم دیدم باران تبدیل به برف شده است... و دیگر روی نیمکت هم ننشسته بودیم... زمین یخ زده بود و داشتیم آرام آرام از پله های پارک پایین می آمدیم... با احتیاط که سر نخوریم... هوا سرد بود و از نفس ها بخار خارج می شد... از پله ها که پایین آمدیم به جای فضای آزاد در سالن بسته ای قرار داشتم...

سالن، راهروی دبیرستان فرزانگان بود... طبقهء سوم... غزال کنارم ایستاده بود... بهش گفتم "شروع کنیم؟!"... گفت "آره!"... گفتم " ١...٢...٣... " و شروع کردیم از پله هایی که به پشت بام می رسید، بالا رفتن... وقتی به آخرین پله رسیدیم برگشتیم پایین... دوباره رفتیم بالا... و باز... ١۶ بار از پله ها بالا و پایین رفتیم و در حالی که نفس نفس می زدیم و لپ هایمان گل انداخته بود، با هم خندیدیم... با هم از مدرسه رفتیم بیرون... رسیدیم به ولیعصر... در ولیعصر با هم از کنار جوب رد می شدیم... آن قدر رفتیم که به میدان رسیدیم... آن سمت میدان وارد پاساژ ایرانیان شدیم و به اولین کافی نتی که دیدیم وارد شدیم... دو صندلی خالی پیدا کردیم و... همین که نشستم روی صندلی، صحنه عوض شد...

 ساعت ۴ صبح بود... پشت کامپیوتر خودم بودم... ۵-۶ سال پیش بود... پنجره ای روی صفحهء مانیتور باز بود... روی آن این کلمات به چشم می خورد: "غزاله بیخود قبول داری این بخش فالون دافا رو! هر چه سریعتر ول کن این فکرا رو... چون دیوونت می کنه!  غزاله... انسان یعنی وابستگی... به نفس کشیدن... غذا خوردن... محبت کردن... مورد محبت قرار گرفتن... و ١٠٠٠ چیز دیگه... اگه بخوای از چیزای خوب که بهشون نیاز داری خودت رو دور کنی، ممکنه به چیزای بد هم حتی وابسته بشی... زندگی یعنی همین... دست تو هم نیست نیازات... چیزی که دست توئه اینه که هر نیاز رو می شه از راه خوب یا راه بد تامین کرد... و اینه که مهمه... ولی دیگه لطفآ هیچوقت فکر نکن که ممکنه یه روز بتونی نیاز نداشته باشی!!..." خواستم چیزی تایپ کنم که ناگهان فضا عوض شد...

همان ساعت ۴ صبح بود و پشت کامپیوتر... اما ایندفعه حدود ١۶ سال پیش... داشتم یک نوع اتوموبیل رانی بازی می کرد... از پشت سرم صدایی گفت "بسه دیگه، نوبت منه"... من بلند شدم و او نشست... در حالی که به بازیش تماشا می کردم، سعی می کردم با فوت های مقطع و با صدای بسیار آرام فلوت بزنم تا مامان و بابا از خواب بیدار نشوند... صدای فلوتم ناگهان بلند و رسا می شود... صحنه هم عوض شده است...

۴-۵ ساله ام... وسط کلاس ارف نشسته ام و دارم فلوت می زنم... وقتی قطعه تمام می شود، خانم عظیمی به سمتم می آید، به شدت تشویقم می کند و می گوید "به عنوان بهترین فلوت زن کلاس، از این به بعد تو سرگروه باش" من فقط نگاه می کنم... ادامه می دهد "خوب، پس حالا که سرگروهی یه کاغذ بیار و اسم بچه های کلاس رو بنویس"... همانطور نگاهش می کنم و بعد از کمی مکث آرام می گویم "من که سواد ندارم بنویسم!"... با حالتی دلسوزانه می خندد و عذرخواهی می کند که حواسش به سن من نبود... می گوید "پس تو یه آهنگ برامون بزن تا من خودم اسم ها رو بنویسم"... فلوت را می چسبانم به لب هایم... لا لا لا لا دو ر می ر دو... نت ها صدایشان تبدیل می شود به صدای گیتار و آهنگ "Tears in the rain" ستریانی...

این آهنگ در گوشم در حال پخش است  و از پشت خانهء کنونی به سمت میدان درکه می روم... به درختی که در عکس بالا هم هست می رسم... صدای موزیک با صدای کبوتر تلفیق می شود... دنبال کبوتر می گردم... و منتظر می مانم تا از دور و اطراف سایهء آشنا نمایان شود... آرام به طرفم می آید... اینبار پیش زمینه ای ندارم که چه اتفاقی قرار است بیفتد یا چه گفتگویی ممکن است پیش آید... ازم می پرسد "دلت تنگ شده؟"... می گویم "خیلی..." می گوید "قشنگه... نیست؟"... می گویم "قشنگه..." لبخند می زند... من هم لبخند می زنم...

هنوز در همان خیابان خالی اولی ام... باران می بارد و باد خنکی قطرات باران را با صورتم برخورد می دهد... چشم هایم هنوز بسته است... چشمانم را باز می کنم... قشنگ است... کبوتر از بالای سرم عبور می کند... لبخند می زنم...

IPّ مغزم روی دستور بعدی set می شود:

GO TO    a better place... o

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
حسن عاملی

سلام خیلی زیبا بود و سرشار از لطافت خوب و خوش باشید[لبخند]

سارا

تا حد قابل توجهی فهمیدمش [لبخند]

غزاله

:) به هر حال سمپادیا زبون هم رو می فهمن...

mojtabah

سلام، یا آخرش خودمون به خودمون بمب اتم می‌زنیم و نابود می‌شویم و یا اسرائیل ما ر ا نابود خواهد کرد. تا الان چند بار انفجارات در نیروگاه اتمی‌ رخ داده است. این بمب بی‌ صاحب مایه بدبختی ما شده و مایه نابودی ما خواهد شد. مگر چند تا موشک اتمی‌ داریم که به اسرائیل بزنیم. آخرش اونها بیشتر از ما دارند. البته مطمئنم آقایان در آن هنگام در پاریس و لندن خواهند بود در ضمن دشمن اصلی‌ ما همین عربهای دورو ور مون هستند. عربستان، عراق، کویت، بحرین همه اینها دشمن ما هستند. این پروژه اتمی‌ باعث فقر ما شده و باعث مسکوت شدن چندین پروژه‌های دیگر شده. چین و روسیه با این همه بمبهای اتمی‌ گوهی نخوردند حالا ما گوه کی‌ را می‌خواهیم بخوریم ، خدا میدونه. «والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»