به زور شب خاموش را با هزاران لامپ روشن می کنند...

خوب شب را نمی فهمند... باید هم نفهمند...

اگر یک بار شب را در خاموشیش زندگی کنند...

آن وقت مفهوم «شب» برایشان مثل «روز» روشن خواهد بود...

خودتان می دانید چه می گویم...

پ.ن : می دانید چه می گویم؟؟ ...

 

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مينا

تو هم كه هنگ كردي... شادباشي

علی

با پیام موافقم، ولی با این حال جملات همیشه اضافی ام(!) را هم می نویسم: گروهی در یاهو داشتم، اسمش را گذاشتم "فریاد خاموش"... اسم وبلاگم را هم گذاشتم "خاموشی دریا" و چند مورد دیگر هم بود که چنین نام هایی با حسرت خاموشی انتخاب کردم، اما خب... هیچ وقت نتوانستم به آن دست پیدا کنم... اما با مولانا موافقم که: خمش کن من چو تو بودم، خمش کردم بیاسودم اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی (البته در این شعر "من" من نیستم!) (منظورت که خاموشی وبلاگ نیست، هست؟! حتما می دونی که اگر وبلاگت خاموش شود، خیلی ها -از جمله من- ناراحت می شوند...)

علی

* خیلی ناراحت می شوند...

غزاله

به پیام: (خداییش نمی دونم چی بگم! انقدر که تعربف کردي! ) خیلی مرسی ... تو لطف داری... این ۴ خط نوشته رو خیلی اغراق آمیز تحسین کردی... شاید تنها حسنشون invisible بودن نوشته هاشه... به مهران: بعضی وقتا هم حس وحشتناکیه اما با تمام وجود اعتراف می شه! به علی(خلوت سرد من): مرسی!... یادمه! ؛) به علی(خاموشی دریا): خیلی ممنونم :) ... این پارادوکس های مربوط به خاموشی که میگی٬ اتفاقآ در من خیلی وجود داره... فریاد خاموش... این رو که خیلی تجربه کردم... بالاخره یه روز این وبلاگ هم خاموش می شه علی... ناراحت نشو... باشه؟ به پيام و علی: جملاتی که شما می نويسيد هميشه مکمل جملات من هستن... نه اضافی...

وروجك

اگر توانستيم خاموش بودن را!

وروجك

سعیمان را می کنيم بفهميم چه می گويی!

علی

اه! من چه خنگم! (شایدم بد شانسم!) تازه فهمیدم که منظور علی (خلوت سرد من) از شب و روز چیه! الان فهمیدم که چی نوشتی... (اول می خواستم بهت تذکر بدم که 4 خط نیست! 3 خطه! اما بعد که invisible رو دیدم فهمیدم... ایده ی جالبی بود ) باشه! ناراحت نمیشم، به خصوص اگه بدونم این کار برای نویسنده ی اون وبلاگی که تعطیل میشه، خیلی هم مفیده... (اصلا من حقی ندارم که انتظار داشته باشم دیگری به خاطر خواننده هاش، از جمله من، زجر بی رغبت نوشتنو بکشه...)

علی

* ایده ی خیلی جالبی بود!

علی

آره... دقیقا می دونم چی میگی... شب... شب...

غزاله

به علی: ( این روزا همه دارن ادعای (اعتراف به!) خنگی می کنن!! ) ... از اين لحاظ مطمئن باش که هيچ وقت «بی رغبت» نخواهم نوشت... می دونی... فکر می کنم بيشتر کارا نه خيلی مفيدن نه خيلی مضر... همشون ترکیبی هستن از فایده و ضرر... به طور نسبی... وبلاگ نوشتن هم جزئشونه... حتی همین شب بیداری ها... می بینی از لحاظ جسمی برات مشکل ایجاد می کنه٬ ولی از لحاظ روحی برات آرامش دهندس... در ضمن! نگو «اصلآ من حقی ندارم که...» انتظار از نويسندهء وبلاگ هم٬ حق مسلم توئه!