رسالهء غزالیه - دفتر چهارم   

اندر احوالات ما و عجایب هفت گانه:

به ساعت هفت صبح٬ سرای را به قصد دانشسرای وداع گفتیم و به ساعت هفت شب به سرای باز پس همی شدیم...

در این دراز مدت٬ هفت محلهء تهران درنوردیده٬ طول و عرضش به گام پیمودیم٬ هر یک هزار و هفت متر همی بود! و این در حالی بود که هفت انگشت دستانمان٬ به هفت کیلو محمولهء مشمول مکتوبه آغشته و سه انگشت باقی٬ دورگوی همراهمان را چنگ زده٬ و هر آن امکان سقوطش می بود... و اندر میانه٬ به هیچ جای مقام نگزیدیم٬ که مجالش نبود٬ چونان که ستون فقراتمان به هفت ناحیت می بفشارید!

خردک مشکین ابرکی در افلاک می بود که باران همی زایید... بارانک خرد خرد می بارید و زمین ترگونه می گشت... چندی نگذشته بود که ریز قطرات به زمین نرسیده٬ آفتاب همی زد... و دیدگانمان هفت سپهر را جستجوی می کرد در پی نشانی زان چه وی را قوص قزح همی خوانند... لیک یافت می نشد و آنچه یافت همی شد٬ چیزی نبود جز هاله ای خاکستری از دود و غبار... و ما در بحر افکار نونهالگی... و در عجب که چه شود اگر مدرس کودکستان٬ یکی کودک را هفت رنگ رنگین کمان٬ جای به جای بیاموزاد!... کور کودک تحویل جامعه دهاد!

چون آفتاب غروب کرد٬ هوای٬ سرد بود و هوای٬ شب گشته بود و راه سوی سرای در پیش... ما را خواب بسیار بیامد و دیدگانمان را تاب و توان دید می ربود... چونان که هر چند هفت دقیقه٬ زمین و زمان از مقابلمان محو می شد... و همه چیز٬ هچل هفت می دیدیم...

طی طریق خوان هفتم با جان هفتم٬ جان را از دو جانب به تنگ آورده بود... و بزرگتر هنر آن بود که چون به سرای دخول شدیم٬‌ هفت طبق ظرف در آشپزخانه٬ ما را می خوانیدند... و خدای را هفت مرتبه شکر که حداقل٬ آسانسور به جای هفت بار توقف در طبقات بین مسیر٬ یکبار در طبقهء هفتم توقف همی بکرد!

لینک