نخوانيد   

از ساعت ۱۲:۳۰ شب تا الان (نزدیک ۶ صبح) حتی ۱۵ دقیقه هم نتوانسته ام بخوابم...

شب را برای این گذاشته اند که اگر کسی دردی دارد٬ با خواب و با رسیدن صبح٬ کمی آرام شده باشد... شب اصلآ برای تسکین درد هاست... چه روحی و چه جسمی...

و چرا باید شب برای من برعکس عمل کند؟؟... چرا دردم به جای تسکین باید تشدید شود؟؟

این هم مثل همان سکوت است که به جای اینکه خودش بشکند٬ همه چیز را می شکند... به جای اینکه خواب باعث شود درد نکشی٬ درد باعث می شود نتوانی بخوابی...

و گاهی به نظر می رسد که این خیلی بد است که کسی جز خود آدم از دردهایی که می کشد٬ خبر ندارد و حسشان نمی کند...

این ها را برای خودم دارم می نویسم... دردها را ثبت می کنم که طعمشان یادم نرود... خودتان گاهی می فهمید که بعضی درد ها را هیچ جوری نمی توان تحمل کرد... شاید تنها راه تحملشان این باشد که به نوعی به خودت نشان دهی تا الان هر جور که بوده تحملشان کرده ای... با یادآوری این که تا الان تحمل شده اند و درد کاملآ تازه ای نیستند٬ ممکن است کمی بیشتر بتوان تحملشان کرد... و روشش هم همین ثبت کردن است...

چندمین شب است امشب که این گونه می گذرد؟...

خسته ام... خیلی...

می دانم که امشب هم همین خواهد بود... و گفتن این که «کاش امشب بتوانم بخوابم» فعلآ کار بیهوده ای است... به جایش می گویم : «کاش زود بگذرد...»

لینک