خاک..... !   

آنچه می خواهم بگویم را نمی گویم!... همهء سایت ها و وبلاگ هایی که «منتقدانه» به تشریح گند بالا آمده در دانشگاه کلمبیا پرداخته اند٬ همه و همه فیلتر شده اند! بدون استثنا!... بعید نیست پس فردا اینجا هم فیلتر شود!... غافلند از آنکه در حقیقت آنچه را سانسور می کنند دارند با صدای بلند فریاد می زنند... اگر خواستید این یک بخش از سخنرانی «اسمشو نبر» را ببینید... فعلآ امکانات بیشتری نداریم!... مدتی است که فقط دارم تعجب می کنم... هر روز یک گند جدید می زنند طوری که خودشان وحشتناک تر از همه در آن فرو می روند... از رو هم نمی روند... این از مرد محبوب ۱۷ میلیونی شان... و این هم از دانشگاه تهران و دعوت فرزندان چه گوارا و گندی که آقایان و بسیج و سپاه به خودشان زدند!... نمی دانم... پیش خودشان چه فکری می کنند اینها!؟!... نمی دانم چه باید گفت... واقعآ حرفی برای گفتن مانده؟!...

پ.ن ۱: بیست و پنج خط محتویات این پی نوشت را در یک اقدام کاملآ احساسی پاک کردم! مربوط به احساس دوگانه ام نسبت به ایران بود...

پ.ن ۲: انسان های روی زمین برایم همه شان مثل هم هستند... فرقشان در فرهنگ و زبان است... در ایران خودمان هم دو قدم که پایمان را از محل زندگیمان پایین تر می گذاریم٬ آنقدر فرهنگ ها و زبان ها متفاوت می شود که آنجا هم احساس غریبی می کنیم... من اگر دلم بخواهد به کودک گرسنه ای کمک کنم برایم فرقی نمی کند که این کودک در ایران است یا در اسرائیل... اگر یک انسان کار بزرگی انجام دهد٬ برایم مهم نیست که فرانسوی بوده یا ایرانی... انسان بودنش مهم است... از جدا کردن حالم به هم می خورد... از مرز بندی... نمی دانم...

لینک