Convert the symbols to virtuality   

روزی ناگهان می فهمی که پرنده ای هر شب به سمت پنجره ات پرواز می کرد به امید یک روزنه... و هر شب با درهای بستهء پنجره مواجه می شد... و تو حتی پرده ها را نکشیده بودی تا بتوانی او را ببینی... و آن شب های بارانی! پرنده تمام شب با پر های خیسش پشت شیشه ات می لرزید... و پر هایش را به شیشه می مالید به این امید که با پاک کردن لکه های شیشه٬ تصویرش را شفاف تر ببینی... و شیشه دو جدارهء متفاوت داشت... و تو حتی نفهمیدی بالاخره شیشه٬ کدام جداره اش است... و فاصلهء تو و پرنده٬ همان دو جدارهء نا هم دما بود!... و تو ادعا می کردی که حواست به همه چیز بود... و تو فکر می کردی خوبی... و پرنده فکر می کرد روزی کسی او را خواهد دید... ولی کسی او را ندید... و باران فکر می کرد اگر روی آتش ببارد٬ هیزم را نجات می دهد... و باران هیچوقت نفهمید که هیزم٬ سوختن را بیش از خاموشی دوست دارد... و همه چیز در طبیعت اشتباه فکر می کرد... و تو هیچوقت نفهمیدی که هیزمی که در شومینه ات می سوخت٬ چوب همان درختی بود که پرندهء پشت پنجره٬‌ روزگاری بر شاخه هایش آشیانه داشته...

لینک