Schizophrenic Conversations...   

ماهی کوچک سفره هفت سینمان هنوز زنده است... احساس می کنم به حضور ماهی کوچکمان هم وابسته شده ام... یعنی مدتیست که در اوقاتی که نمی خواهم به مسائل اساسی فکر کنم٬ فکر این که «اگر این ماهی بمیرد چه می شود...» هم به دیگر افکار مالیخولیایی ام اضافه شده است... از آن روز که یکبار احسان در وبلاگم کامنتی گذاشت با این مضمون که « تلویزیون رو خالی کنیم٬ توش رو پر آب کنیم٬ دو تا ماهی هم بندازیم توش بشینیم نگاه کنیم...» خیلی وقت ها که تلویزیون روشن است٬ ناخوداگاه می نشینم به این ماهی کوچک نگاه می کنم!... یا بعضی وقت ها وسط پخش یک فیلم٬ به دنبال انعکاس تصویر ماهی کوچک روی میز٬ در صفحهء تلویزیون می گردم... چه می خواستم بگویم؟... آها... بله... وبلاگ... فکر کنم وبلاگ هم از آن چیز هایی باشد که به آن وابسته شده ام... البته نمی دانم این چه جور وابستگی است... بعضی وقت ها به سرم می زند که درش را تخته کنم و بی خیال همه چیز بشوم٬ اما خوب این هم از آن فکر هاییست که در بازه های زمانی خاصی به سر آدم هجوم می آورند... من نمی دانم چرا پایان همه چیز را قبل از اینکه بخواهد تمام شود می بینم! معمولآ هم به بد ترین شکل ممکن!... اصلآ خیلی وقت ها همان لحظهء آغاز یک کار٬ پایانش را تصور می کنم... تصورش هم کاملآ واقعی و رئال است! یعنی حتی المقدور سعی می کنم امر ممکن الوقوعی را مجسم کنم... خوب می دانم... خیلی بد است... اصلآ همین فکر کردن به پایان است که انگیزه را خیلی وقت ها از آدم می گیرد... یعنی دلیل این انجماد٬ خیلی وقت ها همین است... آدم ممکن است آن قدر به انجماد نزدیک شود که دیگر تمایل به انجام هیچ عملی نداشته باشد... و هر از گاهی فقط در مقابل اعمالی که دیگران انجام می دهند٬ عکس العمل نشان دهد... نمی دانم این را چقدر تجربه کردبد که اعمالتان در «عکس العمل» خلاصه شود... عکس العملی که امروز من به تلفن فرزانه نشان دادم... چه می گفت؟... از همه چیز بدش آمده بود؟... بله... چیزی در همین مایه ها... این که خوب است! می دانی دوست من٬ وقتی چیزی برای بد آمدن وجود دارد٬ یعنی برای خوش آمدن هم می توان امیدوار بود چیزی پیدا شود... اما بد ترین حسی که وجود دارد احساس «بی حسی» است... نمی دانم تجربه اش کردید یا نه... و من نمی دانم چرا حتی آنجا که باید عکس العملی که می خواهم را نشان بدهم٬ باز نشان نمی دهم... اصلآ چرا من آن شب نپرسیدم«چرا؟»... باید همان وقت می گفتم... نه الان که یکی دو هفته گذشته است... این «من» لعنتی نمی گذارد ناراحتی هایم را به موقعش بروز دهم... انباشته که شود همان «عکس العمل ها» هم بدتر می شوند... بگذریم... فرزانه را می گفتم... حتی از ویولن هم بدش آمده بود... چه اشتباه بزرگی... آدم بعضی وقت ها باید جلوی بعضی حس های بدش را به زور بگیرد... این یکی را کاش نگفته بود... به هر حال من فکر می کنم تا آخر مکالمه دوباره به آن علاقه مند شد! از بس که من احساسات خوبم نسبت به ویولن و تأثیر صدای ویولن را بر احساسات خوبم٬ تشریح کردم!... اما خوب... یک اشاره کافی بود که یک لحظه به یاد خودم بیفتم... به آن «بی حسی» که مدتی نسبت به نزدیک ترین خلق موجود٬ یعنی همان پیانو٬ پیدا کرده بودم... آن موقع خیلی ترسیده بودم... و البته راخمانینوف تپش را دوباره به جریان انداخت... آه... پرلود فا دیز مینور اپوس ۲۳... فا دیز مینور چه گام خوبی است!... بین مینور های دیز دار٬ بهترین گام است!... فا٬ دو٬ سل و ر دیز... ترکیب خیلی خوبی را تشکیل می دهند... وای این لعنتی همان شش میزان اولش کافیست تا آدم را لبریز کند... لــــــــا...، ســــــــــــــل...، دوووووووووووووووووووووو.......... فورته! فورته! بیشتر! فورتیسیمو!... فایده ندارد اینجوری... باید خودم بنوازمش... راستی! هیچوقت به این توجه کرده اید که اصطلاحی که ما به کار می بریم یا «زدن» است و یا «نواختن»... می گوییم برم فلان آهنگ رو «بزنم»... و یا فلان آهنگ رو «بنوازم»... و به این فکر کرده بودید که این دو فعل چقدر متضاد هستند در معنی؟!... فکر کنید کسی را بزنید... یا کسی را نوازش کنید... راممممم...- دامممممم...- داممممممم...- بامممممممم...- راممممم...- باممممممم...- رامممممم...- دامممممم....... نه نمی شود... این ملودی در مغزم دارد تند تر جلو می رود٬ دستم را جا می گذارد... دستم دارد از مغزم می خواهد که کمی صبر کند... خوب راست می گوید دیگر... از تمپو خارج نشو!... جلو نزن الکی... مثل این راننده ها که ۱۰۲۵ بار لایی می کشند٬ از همه هر جور شده سبقت می گیرند تا در نهایت برسند به چراغ قرمز٬ آن هم چراغ قرمز میرداماد به ولیعصر!!... اینجا همیشه همین است... تا یکی سرعت بگیرد٬ یک جا به زور نگهش می دارند... بالاخره متوقف می شود... آره مغز بیچاره... تو هم یک روز بالاخره متوقف می شوی... وای این پرلود تا مغز استخوان آدم را مرتعش می کند... فا دیز مینور گام خوبی است... ولی سل مینور هم خیلی خوب است... سل مینور... نصف آهنگ های خودم در سل مینور است... داشتم چه می گفتم؟... آها... بله... می دانید مثل چه می ماند؟ مغز فعال را می گویم... مثل این است که یک اتومبیل آنچنانی که ۳۰۰ تا هم می رود بخری و بخواهی در «تهران» از آن استفاده کنی!!... بله! در تهران!.. که اغلب با دنده یک هم به زور امکان رانندگی هست.... در تهران که حتی اگر اسب داشته باشی هم فضا برای استفادهء سودمند از توانش نیست... راستی اسب... اسب! حالت چطور است؟... قاعدتآ از صبح باید بهتر باشی... هنوز طنین آن شیههء دردناکی که صبح کشیدی در گوشم مانده... خوب حق داری شاید... و به هر حال این روز ها شاید نمی گذارند تو هم در حضور کسی یونجه بخوری... آه بله... پاک فراموش کردم روی صحبتم با که بود... بله... قضیه از این قرار است که امروز صبح به دعوت دوستی به پیست اسب سواری فراخوانده شدم... در محل مربوطه اسب های زیبایی بودند... یکی از آنها هنگام ورودمان با چشمانش مظلومانه نگاه می کرد... این همان اسبی بود که لحظاتی قبل حالش را پرسیدم... همان اسبی که هنگام ترک پیست٬ شیون سوزناکی کشید... آدم ها را برایتان بگویم... نمی دانم چرا هر بار که آدمی سوار بر اسب از روی مانعی می پرید٬ احساس می کردم دارد در دلش می گوید: «مردی من از تو٬ اسبی تو از من!»... و از دهنم پرید که: بلانسبت!... ببینم؟ این جمله از دهان من پرید؟ یا اسب؟... درست یادم نیست... نمی دانم... شاید فرق چندانی هم نکند... البته آخرش هم من سوار هیچ اسبی نشدم و برگشتم... چه می گفتم؟... هان... مثل همین است... از آن اتومبیل شیک و پرقدرت به اندازهء یک شانزدهم از امکانات و قدرتش هم نمی توان استفاده کرد... مغز فعال هم همین است... وقتی بدانی نمی گذارند در جاهایی که باید٬ از آن استفاده کنی٬ و وقتی کلآ خیلی جاها بعضی از امکاناتش توصیه نشود و اصلآ‌در رابطه با خیلی اعمال٬‌ استفاده از آن ممنوع باشد٬ چه فایده ای دارد که شب تا صبح بنشینی فکر کنی؟... مغز بدبخت... شاید البته حداقل وسط یک قطعهء موسیقی٬ نصب سرعت گیر٬ بد نباشد... مغز عزیز... به هر حال آخرش یکی از این حالات برایت اتفاق می افتد:‌ یا انقدر تند می روی که قطعه تمام می شود... و به هر حال باید صبر کنی تا دست به تو برسد... یا به پایان قطعه که می رسی٬ با دو نقطهء بازگشت مواجه می شوی٬ و مجبور می شوی بر گردی اول قطعه... و می بینی دست از تو خیلی جلو تر است! آن همه سرعت هم انگار نه انگار... مغزم درد می کند... این ماهی خسته نمی شود انقدر دور خودش می چرخد؟... زمین چطور هنوز دارد دور خودش می چرخد؟؟... مغز من هم دارد می چرخد... تقصیر زمین است شاید...

لینک