Crescendo<>Decrescendo   

من هستم...

من تنها هستم...

من تنها خسته هستم...

من تنها خسته هستم ولی نگران نیستم...

..................................................................

من تنها خسته نیستم ولی نگران هستم...

من تنها خسته نیستم...

من تنها نیستم...

من نیستم...

* * * *

حتی اگر شکسپیر هم این را نمی گفت٬ مسئله از همان اول همین «بودن یا نبودن» بوده است... بین بودن و نبودن مرز خیلی باریکیست... به اندازهء همین ۶۶ نقطه (یا ۲۲ سه نقطه)... فقط کافیست جای بعضی «هستن ها» و «نهستن ها» در یک احساس خاص با هم عوض شود... «بودن» به تنهایی سخت است... چه رسد به «من بودن»...

پ.ن: عجیب است... گاهی بعضی چیز ها ناگهان به یادم می آید... و می بینم هر آدمی که روزی به نوعی با او برخورد داشته ام -حتی اگر کمتر از آن باشد که بشود اسمش را برخورد گذاشت- در من بی اثر نبوده اند... خیلی وقت ها آدم بعد از چند سال٬ تازه می فهمد کوچکترین اتفاقات ممکن است چه اثری روی او گذاشته باشند... شاید بعضی وقت ها باید گفت: من «من» نیستم...

لینک