Once Upon A Time...   

غزاله شروع شد... کوچیک بود... آدمایی که می شناخت به ۵ تا بچهء دور و برش محدود می شدن... توی دنیای خودش بود... توی دنیای خودش همه خوب بودن و همه چیز خوب بود... ساده و صادق و کودکانه...

غزاله بزرگ شد... دنیاشم بزرگ شد... انقدر بزرگ که غزاله توش گم شد... کم کم بخشی از دنیاش شد رویا... غزاله اومد بین آدما٬ ولی تو دنیای خودش زندگی می کرد... غزاله می دونست دنیاش با دنیای آدما خیلی فرق داره... واسه همین سعی می کرد کسی رو به دنیاش راه نده... خیلی هم سعی نمی کرد وارد دنیای بقیه بشه... غزاله دلش خیلی تنگ می شد... وقتی می خواست پا بذاره تو دنیای بقیه٬ یه هو دلش واسه دنیای خودش تنگ می شد و وقتی می خواست چند تا دنیایی که واردشون شده بود رو ترک کنه٬ دلش واسه هر چی که توی اون دنیا دیده بود٬ تنگ می شد... واسه همین بود که سعی می کرد خیلی قاطی دنیاهای دیگه نشه... کمتر کسی اینو فهمید که یه غزاله ممکنه چقدر دلتنگ بشه... شاید غزاله کم حرف می زد... هیچی نمی گفت... سکوت می کرد... شاید غزاله فقط نگاه می کرد... ولی با نگاهش خیلی چیزا سعی کرد بگه... شاید کسانی که تونستن نگاهش رو ترجمه کنن کم بودن... ولی بودن... غزاله بهترین دوست خیلیا بود ولی بهترین دوستای غزاله آسمون و شب و ستاره و ماه بودن... و پیانو... و ساز و موسیقی...  

سختیا و مشکلا و غصه ها خیلی بزرگتر از حدی شد که یه غزاله کوچولو بتونه از پس همش بر بیاد... ولی غزاله یاد گرفته بود تحمل کنه... چند بار هم تا مرز سوراخ شدن دی الکتریکش (هر آدمی مثل هر خازنی یه ظرفیتی داره...) پیش رفت... ولی هر بار یه جوری مقاومت کرد... امیدوار شد به ادامه... شاید اون امیدها و دلداری هایی که همیشه به همه می داد٬ واقعآ اثربخش بود... حداقل دو-سه باری که از نیروهای تقویت کنندهء درونیش واسه خودش خرج کرد٬ نتیجه بخش بود... آخه غزاله همیشه به همه می گفت تو چشمای ترس زل بزنن و بهش بگن «من از تو نمی ترسم!»... 

بازم گذشت... غزاله همون بود... دنیاشم همون بود... فقط یکم پاشو فرا تر از دنیاش گذاشت... یکم هم لای در رو باز گذاشت...

غزاله هنوز هست... یه جایی اون پشت مشتا... خیلی وقته خسته س... خسته از همه چیز و خسته از خسته بودن... اما هست... پشیمون نیست... ناراحتم نیست... ولی...

غزاله می ترسه... شایدم نمی ترسه... وحشت داره... از «تموم شدن» وحشت داره*... از جدایی... ولی الان تنها چیزی که غزاله می خواد «تموم شدن»ه... دلش می خواد قبل از هر تموم شدنی٬ خودش تموم شه...

* و البته وحشت از «تموم شدن»٬ وحشت دائمی از «شروع شدن» رو هم به دنبال داره...

لینک