Hypochondriasis...   

اگر روزی برای آزمایش خون به آزمایشگاهی بروم و هنگامی که به بخش نمونه گیری وارد می شوم یکی از کارکنان در حال باز کردن پلاستیک سرنگ و آماده کردن آن برای استعمال باشد و در همین حین یکی از دکترها در حالی که از کنار شخص سرنگ به دست می گذرد٬ به پایهء صندلی وی برخورد کند و صندلی به همراه ما یحتوی واژگون شود و سرنگ از دست فرد به هوا پرتاب شده و از قضا روی سر من فرود بیاید و بدین گونه حفره ای در سر بنده ایجاد شود و من از این مسئله به شدت عصبانی شوم و با سرعت محل حادثه را ترک کنم و از فرط عصبانیت مغزم جوش آورد و مقدار بیشتر محتویات آن (به همراه افکار و مابقی...) از حفرهء ایجاد شده تبخیر شود و در قسمتی متراکم شود و چنانچه شخصی که به تازگی در یک تصادف جمجمه اش آسیب دیده و سرش به تازگی بخیه خورده است به طوری که هنوز منافذی در سرش وجود دارند که ورود به مغز و خروج از آن را مقدور می سازند٬ از قضا از منطقهء مذکور گذر کند و در حین گذر٬ ابر متشکل از محتویات مغز من شروع به بارندگی کند و بر سر شخص مذکور بریزد و بخشی از آن نیز از منافذ موجود به داخل مغزش نفوذ کند.................................................

 از ۱۳ طبقه پایین تر گربه ای دارد به من می گوید: میو میو میو!؟!

*****

پ.ن ۱ : این افکار از کجا به سر من وارد شده اند؟ خودشان با زبان خوش از همان راهی که آمده اند برگردند!

پ.ن ۲ : Jimi Hendrix می گه :

  !Of all the things I've lost , I miss my mind the most

پ.ن ۳ : حالم بده...

لینک