رسالهء غزاليه !   

بیست و چهارم دی ماه سنهء خماس و ثمانین و اثلثمائه و الف (!) به کلاس شدیم ؛ اتفاق را روز امتحان فارسی عمومی بود و بر تختهء کلاس شعری بنگاشته شده بود بدین مضمون :

غزال اگر به دام مرد بیفتد نه عجب

عجب فتادن مرد است به دام غزال ...

ما را وقت خوش گشت و حالتها برفت ... و این مقدمه ای بود تا بر آن شویم که شرح اوقات خویش کنیم و چونان شد که همانک به تحریر حسب حال خود در این مجال می پردازیم ...

بدین ایام ٬ زندگانی ما را بس دشوار می آید ... احوالمان اعم از روحانی و جسمانی نا خوش باشد و مواردی این ناخوشی را همی فزاید ... علی الهذا هنگامهء درس خواندنمان ٬ در لمحه ای افکارمان معطوف به مسئلتی می شود که این مسئلت ٬ خود به سه شاخه منقسم می شود و هر شاخه مبدل به چند زیرشاخکی می شود ٬ چونان که موضوع متغیر شود و هر زیرشاخک به یکی پرسش مبدل گشته که پاسخ هر یک را بر نوک کوهی یافتن بایست ! ... وانگهی به خود می آییم و جانب را اندر میان صفحات کتبمان می یابیم که همچنان است که می بود ٬ لکن با جزئتکی تغییر ... و تغییر این باشد که در کتابمان دیگر حروف مندرجه به چشم نیایند ٬ بلکه کتاب به نگارخانهء چین بدل همی شده که هر ناحیتی از آن به نقشی و طرحی مزیّن گشته باشد ...

و هم نیک مبتلای فراقیم ... اما بزرگتر هنر آن باشد که به هر صورت و سیرت بر مشکلاتمان فارغ آییم ...

چندین ایامی به شب زنده داری در ورای اوراق کتب سپری کردیم ... علی الحساب امشب را خواهیم خفت ٬ من باب روز های آتی نیز خداوندگار جلیل است ...

                                                                                                           

لینک