Asphyxiated...   

اینجا زمین است... بخش ایران... سلول تهران...

ایستاده ام در پارک وی٬ منتظر ماشین برای جردن. پراید سفیدی که راننده اش یک خانم میان سال است جلویم ترمز می کند. «جردن می ری سوار شو»... سوار می شوم. یک مسافر دیگر هم سوار می شود... خانم راننده بالای ۴۵ ساله به نظر می رسد. سر جردن٬ مسافر دیگر پیاده می شود. خانم راننده شروع می کند چیزهایی درباره حواس پرتی اش در حساب کردن کرایه می گوید... بعد از اینکه مدتی سکوت می شود٬ ناگهان این جمله از دهانش خارج می شود که‌ «یه دوس پسر دارم... انقد اذیتم می کنه!» (و به طرز عجیبی می خندد)... شروع می کند دربارهء دوست پسرش توضیحاتی می دهد... من عکس العمل خاصی نشان نمی دهم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم... دارم به این فکر می کنم که چه مواردی باعث می شوند این زن اینگونه بخواهد این ها را برای هر که از راه رسید٬ از جمله من- بگوید... همان اوایل جردن٬ نرسیده به گلفام٬ ترمز می کند٬ می گوید «من تا اینجا بیشتر نمی رم»... در دلم می گویم خوب از همون اول می گفتی... می پرسم کرایه ام چقدر شد؟ «۳۰۰ تومان»... کرایه هر روز از پارک وی٬ تا انتهای جردن و پل میرداماد ۳۰۰ تومان می شود... حوصلهء بحث ندارم. دست می کنم در جیبم و ۳۰۰ تومان به او می دهم...

وقتی پیاده می شوم متوجه می شوم کیف پولی ام همراهم نیست... به زور یک ۵۰۰ تومانی از ته کیفم پیدا می کنم... با این وضع ترجیح می دهم تا میرداماد پیاده بروم... در پیاده رو٬ عده ای سعی می کنند خودشان را بمالند به آدم... یاد گرفته ام هر وقت لازم شد حواسم را روی صداهای پس زمینه یا چیز های دیگر متمرکز کنم تا تیکه ها را نشنوم... مثلآ یک بخش از یک لیریک را دائمآ در مغزم تکرار کنم و به آن گوش دهم...

چند قدمی جلو تر نرفته ام که با تجمعی رو به رو می شوم... انگار دعوا شده است... (توجه داشته باشید که این اتفاق در خیابان جردن دارد می افتد! نه چاله میدان!) شلوغ است و صدای داد و بیداد می آید... پسر جوانی پیراهنش را بالا زده و آثار جراحت روی بدنش دیده می شود... انگار درگیری خصوصی است... چند مرد با صداهای دورگه فریاد می زنند... در این بین سگی به طور پیوسته با طنین رعب آوری پارس می کند... انگار با مشاهدهء انسان های هار٬ هار شده است... با سرعت از آنجا دور می شوم...

کمی جلو تر٬ از آن سمت خیابان٬ صدای جیغ و داد خانمی می آید... انگار تصادف شده است. زن حدود ۳۰ ساله به نظر می رسد. زن شاکی است... بلند بلند فحش می دهد... من شرمگین می شوم... می گذرم...

نرسیده به خیابان ستاری٬ از داخل یک ۲۰۶ نقره ای رنگ که کنار خیابان پارک شده٬ پسر جوانی به من اشاره می کند «خانم... ببخشید خانم... یه لحظه...» فکر می کنم می خواهد آدرسی بپرسد. کمی به پنجرهء سمت پیاده روی ماشینش نزدیک می شوم... «بله؟» «منو نشناختین؟!» (حدود ۲۴ ساله می زند. انگار سعی داشته قیافه اش را شبیه اتان هاوک درست کند. حداقل مدل مو و ابرو و ریشش را.) می گویم نه... می گوید « مگه تلویزیون نگاه نمی کنید؟! برنامه های طنز مهران مدیری؟ برنامهء فلان... برنامهء بیسار...» می گویم نه!... حالتی متعجب به خودش می گیرد... پس از کمی مکث می گوید «حالا اشکال نداره٬ مهم نیست... صحبت می کنیم... مسیرتون کجاس؟ سوار شید صحبت کنیم٬ بعد می رسونمتون.» می گویم ممنون٬ امرتون رو همین جا بفرمایید. من عجله دارم. می گوید «خوب می رسونمت٬ این جوری که بده. اینجا همه منو می شناسن... (در این یک لحظه واقعآ احساس می کند اتان هاوک است) عکس العملی نمی بیند٬ ادامه می دهد: « شما چهرهء فوتوژنیکی دارید٬ خوشحال می شم افتخار آشنایی داشته باشم. » پوزخند می زنم و دور می شوم... جلو تر می آید و می گوید «کجا می ری؟ سخت نگیر! فقط یه دوستی هنری!...» راهم را ادامه می دهم...

دارم به صحنه هایی که دیده ام فکر می کنم که چشمم می افتد به یک ماشین پلیس و به دنبالش دو مینیبوس گشت ارشاد... در هر ۱۰ متر یک مامور یا یک زن چادری ایستاده است... از جلویشان که می گذری سرهایشان با سرعت ۹ رفت و برگشت در ثانیه بالا و پایین می رود و از ناخن های پا و تمام قد و هیکل و اجزائ صورت تا نوک تارهای مویت را بررسی می کنند... نمی دانم خودشان نسبت به این عملشان چه حسی دارند... همین حرکت جلوی نگهبانی دانشگاه ها هم هر روز انجام می شود... خیلی زننده است... و از بالا که نگاه کنی خیلی خنده دار..........

تقریبآ به میرداماد رسیده ام... دو پسر بچهء ۷-۸ ساله مانتویم را می گیرند می کشند... «خانم تو رو خدا... خانم جون مادرت... بخر... دعا بخر...» در دستانشان کارتهایی است که احتمالآ حاوی انواع دعاست... دقیقآ تنها چیزی که کم دارم همین است... می گویم به دردم نمی خورد٬ مرسی... ول نمی کنند... « تو رو خدا... تو رو خدا...» می گویم نمی خواهم... «تو رو جون هر کی دوس داری...» یاد ۵۰۰ تومان ته کیفم می افتم و یاد کرایهء برگشتم به خانه... با لحن کمی خشن تر از خودم می گویم «ببین بچه جون٬ من اگه پول داشتم الان سوار تاکسی بودم. برو»...

تصاویر مبهمی در حافظه ام شکل می گیرد... بعضآ بی ربط... صحنه هایی پراکنده... و واضح تر از همه ماجرایی مربوط به سه-چهار ماه پیش... مربوط به یکی از مثلآ بزرگان ادب و داستان نویسی ایران... که کسی نیست نامش را نشنیده باشد... آدم فکر می کند حداقل بزرگان٬ بزرگند... چه اشتباه محضی... اولین چیزی که به ظاهر می آید٬ می تواند اشتباه ترین فرضیه باشد...

دیگر نمی دانم دقیقآ دارم به چه فکر می کنم... فقط می دانم کلآ متنفرم... دلم می خواهد همانجا در هوا حل شوم... Vanish...

لینک