Grumbling...   

لعنت به شما که باعث شده اید بخواهم از مملکتم فرار کنم...

لعنت به شما که باعث می شوید تمام دوستانم از کنارم دور شوند...

لعنتی ها مگر انسان چند بار ۲۰ ساله است؟...

لعنت به شما که آدم را از هر قدمی که بر می دارد پشیمان می کنید... کاری کرده اید که به همه چیز شک داشته باشد... که از همه چیز متنفر شود...

لعنت به شما که نگذاشتید احساس کنم به جایی تعلق دارم... به کشوری که از آن خودم است...

لعنت به سیاست و جنگ و جهاد...

لعنت به شما و گراز هایی که تربیت می کنید...

لعنت به شما و قوانینی که برای کنترل نفس گراز صفتتان وضع کرده اید...

لعنت به شما و تعصبات و خرافه هایی که ترویج می کنید...

لعنت به تظاهر ها و دروغ هایتان...

لعنت به شما که تک تک حرف هایتان بوی گند زور می دهد...

لعنت به شما که اجازه نمی دهید کسی بدون اجازهء شما زندگی کند...

لعنت به شما که گند زده اید به همه چیز...

دلم می خواهد یکبار که در خیابان های تهران راه می روم٬ احساس خوبی داشته باشم... لعنت به شما که حس خوبی در شهرم باقی نگذاشته اید...

من ونیز و پاریس نمی خواهم... قدم زدن در خیابان های پونتور آخن نمی خواهم... شب های شانزه لیزه نمی خواهم...

دلم می خواهد همین تهران را٬ از آن پایین پایین تا آن بالای بالا٬ روی پنجه هایم به حالت پا دو سیزو(Pas de Ciseaux)ی باله بپیمایم... دلم می خواهد زیگزاگ از بین تمام درخت های ولیعصر با دوچرخه رد شوم... دلم می خواهد در پارک ملت زیر درخت بلوط بنشینم و برای بلوط ها ساز بزنم...

لعنت به شما که نمی گذارید...

لینک