این روز ها بد جوری احساس تنهایی می کنم...

می خواهم درس بخوانم... نمی خواهم٬ اما باید بخوانم...

نمی شود... حواسم جای دیگریست... نمی دانم کجا... منتظرم...

نمی دانم منتظر چه هستم... شاید منتظر یک خبر...

شاید منتظر یک هم حسی باشم... یک هم دردی... منتظر چیزی که کمی تسکینم دهد...

کتاب Data Structures جلویم باز است... می دانم که باید ۴ فصلش را بخوانم... فکرم اما جای دیگریست...

از هر چه که به نوعی به structure مربوط می شود بدم می آید...

روی جلد کتاب این دو عبارت توجهم را جلب می کنند: University of Southern California, University of Minnesota...

کتاب را می بندم می گذارم روی کمد کنار تخت...

در گوشهء تخت در خودم جمع می شوم... بالش را روی سرم فشار می دهم...

افکارم پراکنده است... تصاویر مبهمی از آینده در ذهنم شکل گرفته اند... و تصاویر مه آلودی از گذشته به گردش در آمده اند... گذشته ای که انگار واقعآ نگذشته است... در میان این افکار٬ کارهایی که باید انجام دهم دائمآ مرور می شوند...

فایده ندارد... نمی خواهم در افکارم گم شوم... بلند می شوم و پیانو الکتریک را روشن می کنم... می نشینم جلوی پیانو٬ اما دست هایم روی پاهایم است... چند روز پیش تصمیم گرفتم مدتی آهنگ های آهنگسازان دیگر را نزنم... و فقط درون خود را بنوازم... درونم هر حسی که بود...

درونم چیزی نیست... هیچ ندارم که بنوازم...

آخرین چیزی که به فکرم می رسد نقاشی است... مداد را بر می دارم... اشکالی بی معنی روی کاغذ جاری می شوند... خودم نمی دانم دقیقآ چیستند... انگار اصلآ چیزی نیستند... مانند درونم که خالیست... مانند افکار مبهمم...

دستم هم دیگر حرکت نمی کند... خیره شده ام به موبایلم... می دانم به ندرت ممکن است کسی با من کاری داشته باشد...

در دو ماه گذشته تعداد دفعاتی که کسی زنگ زده باشد از تعداد انگشتان دست کمتر بوده... اما شاید کسی پیامی بفرستد...

بی اختیار می روم و صدای بلند گو های کامپیوتر را تا ته بلند می کنم٬ Amplifire را نیز به برق می زنم و روشن می کنم و صدایش را تا درجهء آخر زیاد می کنم... پیانو الکتریک را هم همین طور... تمام وسایل برقی را...

و منتظر شنیدن انعکاس صدای پارازیت های موبایلم می شوم که در فضای اتاق پخش شود...

نمی دانم منتظر چیستم...

چراغ ها را خاموش می کنم... ستاره ها روی سقف اتاقم چشمک می زنند...

لینک