All the Blue Changes...   

همیشه و همیشه شاد و شنگول و کرکره خنده بود... دختری فوق العاده شیطون و شلوغ و احساساتی و اجتماعی و... توی کل سال های دبیرستان هر دفعه دیدمش٬ همین طور بود... تا آخر پیش دانشگاهی هم یه ذره عوض نشد... همیشه شارژ شارژ بود...

رفت و رفت و دیگه ازش خبری نداشتم... تا خیلی اتفاقی یکی دو ماه پیش یه جا سر و کلش پیدا شد... بعد از مدت ها... آروم بود... انگار عوض شده بود... حالشو پرسیدم٬ چیز به خصوصی نگفت... ولی دیدم قرص ضد افسردگی می خوره... اون موقع تو بهت بودم کلآ... اصلآ حتی تصورش رو هم نداشتم که یه روز این آدم رو اینجوری ببینم... هر کسی جز این بود انقدر عجیب نبود...

بازم گذشت... دیشب یه هو دیدم داره زنگ می زنه بهم... تا حالا یادم نمیومد تلفنی باهاش صحبت کرده باشم... اولین بار بود تو این همه سال که زنگ می زد... گفتم چی شده؟... پول می خواست... ۴۰۰ تومن... گفتم آخه واسه چی؟ مگه چی شده؟... نگفت... گفت حتی به مامان باباشم نگفته... گفتم چته تو دختر؟ چیکار کردی؟؟... هیچی نگفت... فقط گفت اگه می تونم کمکش کنم... تلفن رو که قطع کردم یه جوری بودم... خیلی دلم گرفته بود... هنوزم یه جوریم... آخه چرا؟؟... نمی خوام این جوری باشه... دلم نمی خواد این تغییرا رو ببینم... اگه می شناختینش می فهمیدین چی می گم... تو بهتم... خیلی حالم گرفتس...

لینک