I                       I  

 


 




لینک
       

 

fish: hi bird

bird: hi fish

fish: can't we be together? o

bird: you have to jump out of the water, so that we fly

fish: but I don't have wings to fly... o

bird: then I'll dive into the water

fish: it's cold... o

bird: do you think I can warm you up? o

fish: will you keep me under your feathers? o

bird: yes fish, I'll warm you up... o

fish: will you sing for me, so that I can sleep under your feather? o

bird: do you think I can sing under the water? o

fish: you sing... I'll hear you under the water... o

bird: I'll sing

* * * *

fish: bird? o

bird: yes fish? o

fish: I don't hear the drums beats anymore... o

bird: I can't feel it either... o

* * * *

fish: bird? o

bird: yes fish? o

fish: look! o

bird: are we flying? o

fish: yes! we're flying! o

* * * *

bird: fish? o

fish: yes bird? o

bird: can you see anything? o

fish: no bird, it's foggy... o

bird: do you think they'll see us? o

fish: no one will see us... o

bird: is it night? o

fish: it's fog! o

bird: foggy night... o

* * * *

fish: bird? o

bird: yes fish? o

fish: do you see anything? o

bird: I see drowning birds

fish: I see flying fishes

* * * *

fish: bird? o

bird: yes fish? o

fish: are we still flying? o

bird: yes

fish: how long will we fly? o

bird: as long as you're cold... o

fish: It's always cold... o

bird: we can fly forever then... o

fish: لبخند o

bird: لبخندo

 

* * * *


لینک
       

 

این جا، تازه پاییز شده است...

 

در خیابان خالی قدم می زدم... باران می بارید و باد خنکی قطرات باران را با صورتم برخورد می داد... چشم هایم را لحظه ای بستم... صدای آواز کبوتری از کمی دور تر در گوشم طنین می انداخت...

چشمانم را باز کردم و پرنده را در آسمان جستجو کردم... داشت از مقابل در جهت مخالف حرکت من پرواز می کرد... سایه اش روی پیاده رو به سمت من نزدیک می شد... وقتی تقریبا از بالای سرم در حال عبور بود، سایه اش در مقابلم به سایه ای آشنا تبدیل شده بود... با تعجب بهش زل زدم... با همان نگاه همیشگی خاص خودش بهم گفت "غزاله، یادت که نرفته؟؟..." نمی دانم از کجا می دانستم منظورش چیست... اما بدون ذره ای تردید پاسخ دادم "نه، یادم نمی ره"... لبخندی بر لبانش نقش بست... پرسیدم "تو اینجا چه کار می کنی؟"... با همان لبخندش گفت "خودت خواسته بودی من اینجا باشم"... بار دیگر صدای پرنده را از بالای سرم شنیدم... به آسمان نگاه کردم... در میان ابرهایی که با انوار خورشید پاره پاره شده بودند، سوراخی ایجاد شده بود که رنگ و فضایش با بقیه نقاط آسمان فرق داشت...

پاهایم آرام آرام از زمین جدا شدند... به سمت حفره در حال پرواز بودم... وقتی به داخل حفره کشیده شدم، وارد محیط قدیمی و آشنایی شدم... اتاق مشترک با خواهرم در خانهء ١٠ سال پیشمان... سفره ای وسط اتاق پهن بود و روی آن چند بسته شکلات و اسمارتیز و بیسکویت ریخته شده بود... در آن سوی سفره، بهاره نشسته بود و مشغول درست کردن یکی از همان معجون هایی بود که در بچگی با مخلوط کردن و خرد کردن محتویات درون سفره با هم درست می کردیم... ازش پرسیدم "اینجا چه خبره؟"... گفت "بابا دیشب از آلمان برگشته... تو خواب بودی بیدارت نکردیم"... و در حالی که یکی از محصولاتی که درست کرده بود را به دستم می داد، گفت "بخور ببین چی شد"... من هنوز زمان و مکان را درک نکرده بودم و در حال حضم اتفاقات بودم... معجون را تا نزدیکی دهانم آورده بود... گرفتمش و در دهانم گذاشتم و بلافاصله صحنه عوض شد...

 پشت پیانوی قهوه ای بودم... در کلاس پیانو... استاد بهبود در سمت راست نشسته بود و منتظر بود من شروع به نواختن کنم... نمی دانم از کجا، اما حس می کردم باید لید بدون کلام مندلسون را بزنم... شروع به نواختن کردم... و وقتی قطعه تمام شد، استاد گفت "آفرین... این رو فقط یک نفر دیگه تونسته بود تا آخرش اینجوری که تو زدی بزنه"... و لبخند زد و ادامه داد "آهنگ های خودت + دو یا سه قطعهء کلاسیک خوب، مثل همین که الان زدی رو واسه رسیتال آماده کن... توی شاگردام کلی طرفدار پیدا کردی خودت و آهنگات!... قدر خودت رو بدون دختر خوب"... و کلاس تمام می شود... من وسایلم را جمع کردم، خداحافظی کردم و رفتم بیرون...

نمی دانستم الان باید کجا بروم... یادم نمی آمد دقیقآ چه زمانی است... یا حتی خانه مان بهار است یا آتی ساز و یا درکه... ناگهان صدای آشنای کبوتر را شنیدم... بی اختیار رویم را به سمت صدا برگرداندم... از دور دوباره سایهء محوش را دیدم که بهم نزدیک می شد... در حالی که داشت هدفون های iPod را از گوشش بیرون می آورد، گفت "خسته نباشی"... من فقط زل زده بودم... بالاخره پرسیدم "الان چه روزیه؟"... با خونسردی تمام گفت "الان روز نیست، شبه"... و ناگهان فضا عوض شد...

هوا تاریک بود... باران می بارید... زیر درخت پر شاخ و برگی روی یک نیمکت نشسته بودیم و می لرزیدیم... چراغی که در رو به رو قرار داشت، دائمآ روشن و خاموش می شد... اتصالی داشت...

نمی دانم چه مدت در آن حالت گذشت... اما وقتی به خودم آمدم دیدم باران تبدیل به برف شده است... و دیگر روی نیمکت هم ننشسته بودیم... زمین یخ زده بود و داشتیم آرام آرام از پله های پارک پایین می آمدیم... با احتیاط که سر نخوریم... هوا سرد بود و از نفس ها بخار خارج می شد... از پله ها که پایین آمدیم به جای فضای آزاد در سالن بسته ای قرار داشتم...

سالن، راهروی دبیرستان فرزانگان بود... طبقهء سوم... غزال کنارم ایستاده بود... بهش گفتم "شروع کنیم؟!"... گفت "آره!"... گفتم " ١...٢...٣... " و شروع کردیم از پله هایی که به پشت بام می رسید، بالا رفتن... وقتی به آخرین پله رسیدیم برگشتیم پایین... دوباره رفتیم بالا... و باز... ١۶ بار از پله ها بالا و پایین رفتیم و در حالی که نفس نفس می زدیم و لپ هایمان گل انداخته بود، با هم خندیدیم... با هم از مدرسه رفتیم بیرون... رسیدیم به ولیعصر... در ولیعصر با هم از کنار جوب رد می شدیم... آن قدر رفتیم که به میدان رسیدیم... آن سمت میدان وارد پاساژ ایرانیان شدیم و به اولین کافی نتی که دیدیم وارد شدیم... دو صندلی خالی پیدا کردیم و... همین که نشستم روی صندلی، صحنه عوض شد...

 ساعت ۴ صبح بود... پشت کامپیوتر خودم بودم... ۵-۶ سال پیش بود... پنجره ای روی صفحهء مانیتور باز بود... روی آن این کلمات به چشم می خورد: "غزاله بیخود قبول داری این بخش فالون دافا رو! هر چه سریعتر ول کن این فکرا رو... چون دیوونت می کنه!  غزاله... انسان یعنی وابستگی... به نفس کشیدن... غذا خوردن... محبت کردن... مورد محبت قرار گرفتن... و ١٠٠٠ چیز دیگه... اگه بخوای از چیزای خوب که بهشون نیاز داری خودت رو دور کنی، ممکنه به چیزای بد هم حتی وابسته بشی... زندگی یعنی همین... دست تو هم نیست نیازات... چیزی که دست توئه اینه که هر نیاز رو می شه از راه خوب یا راه بد تامین کرد... و اینه که مهمه... ولی دیگه لطفآ هیچوقت فکر نکن که ممکنه یه روز بتونی نیاز نداشته باشی!!..." خواستم چیزی تایپ کنم که ناگهان فضا عوض شد...

همان ساعت ۴ صبح بود و پشت کامپیوتر... اما ایندفعه حدود ١۶ سال پیش... داشتم یک نوع اتوموبیل رانی بازی می کرد... از پشت سرم صدایی گفت "بسه دیگه، نوبت منه"... من بلند شدم و او نشست... در حالی که به بازیش تماشا می کردم، سعی می کردم با فوت های مقطع و با صدای بسیار آرام فلوت بزنم تا مامان و بابا از خواب بیدار نشوند... صدای فلوتم ناگهان بلند و رسا می شود... صحنه هم عوض شده است...

۴-۵ ساله ام... وسط کلاس ارف نشسته ام و دارم فلوت می زنم... وقتی قطعه تمام می شود، خانم عظیمی به سمتم می آید، به شدت تشویقم می کند و می گوید "به عنوان بهترین فلوت زن کلاس، از این به بعد تو سرگروه باش" من فقط نگاه می کنم... ادامه می دهد "خوب، پس حالا که سرگروهی یه کاغذ بیار و اسم بچه های کلاس رو بنویس"... همانطور نگاهش می کنم و بعد از کمی مکث آرام می گویم "من که سواد ندارم بنویسم!"... با حالتی دلسوزانه می خندد و عذرخواهی می کند که حواسش به سن من نبود... می گوید "پس تو یه آهنگ برامون بزن تا من خودم اسم ها رو بنویسم"... فلوت را می چسبانم به لب هایم... لا لا لا لا دو ر می ر دو... نت ها صدایشان تبدیل می شود به صدای گیتار و آهنگ "Tears in the rain" ستریانی...

این آهنگ در گوشم در حال پخش است  و از پشت خانهء کنونی به سمت میدان درکه می روم... به درختی که در عکس بالا هم هست می رسم... صدای موزیک با صدای کبوتر تلفیق می شود... دنبال کبوتر می گردم... و منتظر می مانم تا از دور و اطراف سایهء آشنا نمایان شود... آرام به طرفم می آید... اینبار پیش زمینه ای ندارم که چه اتفاقی قرار است بیفتد یا چه گفتگویی ممکن است پیش آید... ازم می پرسد "دلت تنگ شده؟"... می گویم "خیلی..." می گوید "قشنگه... نیست؟"... می گویم "قشنگه..." لبخند می زند... من هم لبخند می زنم...

هنوز در همان خیابان خالی اولی ام... باران می بارد و باد خنکی قطرات باران را با صورتم برخورد می دهد... چشم هایم هنوز بسته است... چشمانم را باز می کنم... قشنگ است... کبوتر از بالای سرم عبور می کند... لبخند می زنم...

IPّ مغزم روی دستور بعدی set می شود:

GO TO    a better place... o

 

لینک
   Strange Deja Vu   

 

امروز سالگردشه...

خدا یادته ١١ سال پیش چیکار کردی؟؟

مرسی به هر حال...

لینک
   Not Beautiful Anymore   

 

غزاله ای که همیشه آرام بود، اکنون زود جوش می آورد...

غزاله ای که هیچ وقت صدایش بلند نمی شد، اکنون فقط بلد است داد بزند...

غزاله ای که همیشه مهربان بود، اکنون همیشه خشمگین است...

غزاله ای که هیچ وقت نمی توانست یک کلمه حرف زشت بزند، اکنون همش فحش می دهد...

غزاله ای که سنگ صبور بود، اکنون ذره ای صبر ندارد...

غزاله ای که هیچ وقت در دلش کینه ای نداشت، اکنون کلآ متنفر است...

غزاله ای که بدترین شرایط را تحمل می کرد، اکنون زود از کوره در می رود و از همه طلبکار است...

غزاله ای که تا دیروز خوب بود، اکنون بد شده است...

غزاله دیگر Not of This Earth نیست...

 

* * * * * *

 

پ.ن1: غزاله از غزاله ای که در این یک ماه شده است متنفر است... متنفر...

          شده ام Harry Manback  ِ زندگی خودم...

پ.ن2: کاش غزالهء درون هنوز در این سیاهی ها خفه نشده باشد...

 

 

لینک
   dandelionAID   

 

...and then you say

there must be more;

more than this nothing,

more than this waiting.

alone and unchained,

there must be more;

more than this yearning,

this searching for something to say...

 

 

لینک
       

- از کجا می ری؟

- از اون خیابون چیز... کی کی فلانی... ه

- مقدس اردبیلی!؟! ه

- آره! ه

لینک
   ?How would you create the universe   

بازی Spore یک بازی تقریبآ استراتژیک است که یک ربط هایی به نظریه تکامل داروین دارد. بازی از دورهء تک سلولی شروع می شود، موجود تک سلولی کم کم از آب خارج شده، صاحب پا و بعد از آن دست می شود. به همین ترتیب زندگی کوچ نشینی را آغاز می کند. پس از آن وارد دورهء قبیله ای می شود، سپس به عصر تمدن و در نهایت دورهء فضا (و به نوعی آینده) وارد می شود. در ابتدای بازی امکان طراحی گونه و نژاد دلخواه کاربر به او داده  می شود. امکاناتی که برای طراحی در اختیار قرار می گیرد بسیار گسترده و کامل است. از جا به جا کردن تک تک استخوان های ستون فقرات مخلوق(!) بگیرید تا تعیین گوشت خوار بودن یا گیاه خوار بودن او... در طول بازی نیز از همان ابتدای ابتدا، رفتاری که مخلوق در دوره های اولیهء زندگی خود در پیش می گیرد، روی روند زندگی او در آینده تاثیر می گذارد و به نوعی اهداف آیندهء او را رقم می زند... مثل قدرت طلب، جنگ طلب و یا صلح طلب بودن...

اینجا هم سه نمونه از موجوداتی که من در بازی خلق کرده ام را می بینید!

١) آلو:


٢) G9:


٣) Nun Chaka Kata :

 

یکی از جملات قشنگی که در عصر فضا، هنگام آشنایی، توسط G9 به آلو گفته شد این بود:

We can't believe that you don't believe in the beliefs that we believe! unbelievable!! o

لینک
   در تاکسی VS در گوش   

 

 

- Who are you to wave your... o

- سنی گوردوگوم زامان گولـــــــــــــــــــر...

You Practically raised the dead... o -

- سوزما گنلوم سن سویله هایدی...

Burn the evidence down... o -

- رووالاردا گوردیگمو...

You must have been... o -

- زامان بنی بـیـــــــر...

HIGH... o -

- یورگــــیم یانار...

HIGH... o -

- آنیــــــلار...

HIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIGH... o -

- ...

... -

- ...

... -

‌* *‌ *

 

به زودی باید یک عدد هدفون درست حسابی بگیرم تا از اینگونه تداخلات جلوگیری بشه!!

پ.ن: آهنگی که در تاکسی پخش می شد،‌ یک آهنگ ترکی بود، نه دقیقـآ همین آهنگ. از آنجا که من نه با زبان ترکی آشنایی دارم و نه با آهنگ های ترکی، با جستجو در اینترنت، بخش هایی از یک متن از یک آهنگ ترکی را به طور رندم اینجا کپی کردم...

لینک